۱۳۹۰ خرداد ۲۶, پنجشنبه

ژان باتیست تاورنیه - جهانگرد فرانسوی -



شهر فرنگی اومده
     شهر ، شهر ِ فرنگه و دنیا ، همه رنگ به رنگه . خوب تماشا کن . اول می خوام این جهانگرد روبا تو آشنا کنم ، تا هر وقت خواستی ، برگی از یاد داشت هاشو برات بگم . پس ، گوش کن :
     "ژان باتیست تاورنیه" ،جهانگرد فرانسوی بود که در سال 1605 در پاریس بدنیا اومد ؛ در خانواده ای که یا جغرافی دان بودند و یا نقشه نگار، که از بندر " آنورس " در بلژیک به پاریس آمده بودند . "ژان" در خونه ای بزرگ شد که همه روزه در مورد مسایل جغرافیا گفتگو می کردند ، و این سبب شد که شوق ِ سفر از کودکی در او لانه گرفت و جاخوش کرد .
    " ژان" ، بیست و دو سالش بود که کشور های : فرانسه ، انگلستان، بلژیک، هلند ، لوکزامبورگ، آلمان، سوئیس ، لهستا ن ، مجارستان و ایتالیا را دیده بود ، و به قدر رفع نیاز به زبان های رایج در آن کشورها سخن می گفت .
     هنگامی که " ژان"، در مجارستان بود، با فرستاده ی " کاردینال ریشیلیو" که اسمش " پر ژوزف"  بود و بعد ها مدیر انجمن های دینی مشرق زمین شد ، ملاقات کرد . "ژان" ، می نویسد:" من در حال رفتن به " راتیسبون" بودم که " پر ژوزف"به من پیشنهاد کرد که همراه نمایندگان او به سفری که نقشه اش را کشیده بود به قسطنطنیه و فلسطین بروم ". در قبول این پیشنهاد تردید نمی کند ، و عازم سفر می شود . پس از آن ، پنج بار دیگر به مشرق زمین سفر می کند ، و رویهمرفته 9 بار کشور ایران را می بیند . آخرین سفرش در 6 دسامبر 1668 با بازگشت به پاریس به پایان می رسد . در این هنگام او 63 سال دارد . " لوئی چهاردهم " ، شاه فرانسه ، لقب نجیب زادگی به او می دهد ؛ و در سال 1670 مالکیت بارون نشین " آوبون" را نیز به آن می افزاید. اکنون به سن 65 ، سن بازنشستگی و نگارش خاطراتش رسیده است .
15 سال بعد ، دوباره به سیر وسفر روی می آورد . " فردریک ویلهلم " ، شاه لوکزامبورگ او را به برلن فراخوانده است تا سفر به هند و تاسیس یک شرکت تجاری نظیر شرکت انگلیسیان و هلندیان را به او پیشنهاد کند . در این زمان " تاورنیه " 79 سال دارد . در 30 ژوئن 1684به برلن می رود و " فردریک ویلهلم " مقام ندیمی مخصوص شاه و نجیب زادگی دربار و مشاورت امور دریایی را به او می دهد و وعده می کند که او را به عنوان ِ سفیر ویژه ی خود به دربار ِ " مغول کبیر " ( گورکانیان هند )بفرستد .
     " تاورنیه " فرانسه را ترک می کند و در " براندنبورگ " مستقر می شود ؛ اما وعده ی شاه و تاسیس شرکت آلمانی هند شرقی عملی نمی شود .
     " تاورنیه " نمی تواند به سکون و بی حرکتی پیر مردی ثروتمند دل خوش کند ، و بار دیگر تصمیم می گیرد که عازم سفر مشرق زمین شود . در این هنگام بیش از 80 سال دارد . در ژانویه 1686 ، در بحبوحه زمستانی سخت راه مسکو را در پیش می گیرد ، تا از آنجا به ایران برود .اما دیگر هرگز ایران را نمی بیند ، و در فوریه ی همان سال در شهر " اسمولنسک" ، زندگی را بدرود می گوید .
...
     بمن گوش بده . " هیچ چیز نمی میرد ؛ در واقع هیچ چیزی نمی تواند بمیرد " . به این سخن هم گوش بده که میگه : " لحظه ای که کودکی متولد می شود می گویند این لحظه ی آغاز زندگی است ؛ این درست نیست . وآن وقت که پیری می میرد هم می گویند که ، پایان ِ زندگی اش رسیده است ؛ این هم درست نیست . زندگی بسیار وسیعتر از تولد و مرگ است " .
بنابراین " تاورنیه" هم چون "جکسن "، " میرزا صالح شیرازی"، " شاردن"، " اعتمادالسلطنه "، " دیالافوآ"، " عبدالله مهندس "، "سون هدین"،" جیمز موریه"، " ادوارد براون"، و ... که با سفر نامه های شان به دید و دریافت ما افزودند ، هرگز نرفته اند .
...
   خب ، بلند شو. اگر خواستی من از سفر نامه ی " ژان تاورنیه " برات در شهر فرنگم بگم ، یک سکه ی دهشاهی بده و پای دستگاه بنشین و هم  ببین و هم بشنو .
    

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر