۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

من بزی داشتم که پیوسته مونس من بود




شهر شهرِ فرنگه
     امروز 18 آوریل سال 1881 فرنگیه ، و خانم فرنگی هم داره دنبا له ی یادداشت های شهر تبریز ش رو، برامون میگه . صداشو که می شنوی ؛ آخه میگن صدا هیچوقت از بین نمیره . من ِ شهر فرنگی چه می دونم ؛این رو از دو پسر بچه که از مدرسه می آمدند شنیدم ، و برای اینکه فراموشم نشه ، هی میگم وهی میگم . راستی بچه جون ، تو مید ونی این رو که میگن " هستی هست و نیستی نیست " ، یعنی چه ؟
...
     خانم فرنگیه داره میگه که :
روزی ملا نمایی در مسجدی موعظه می کرد؛ پینه دوز فقیری هم در میون ِ جمع به حرف ها ی او گوش می داد ، و گریه می کرد ؛ اینقدر این مرد گریه کرد که حضار در مجلس رو ناراحت کرد . پس از ختم سخنرانی ، یکی از حضار باو نزدیک شد و گفت : " معلوم میشه که از موعظه ی ملا بشدت متاثر شدی" . مرد پینه دوز گفت : " چنین نیست ؛ ابدا وعظ در من تاثیری نکرد ، فقط از جنباندن ریش او من منقلب شدم ، زیرا که من بزی داشتم که پیوسته مونس من بود ، و اون رو با جان و دل دوست می داشتم ؛ این بز ِ عزیزِ من ، دیشب در گذشت ، و چون دیدم که این واعظ ، ریش خود را مانند ریش بزِ مرحوم من تکان میده ، بنابراین ، بیاد آن ناکام افتادم ، و برای اون گریه می کردم!"
...
 همزمانی ورود این خانم و همسرش به تبریز ، - دیالا فوآ و همسرش رو میگم - با مرگ مجتهد ِ شهر ، دیالافوآ را بازهم به یاد موضوعی انداخت ؛ و اون اینه که :
" من هرگز ندیدم که یک نفر ملا ، به فقیری احسان بکنه . یکی از آنها را دیدم که بشدت به فقیرکوری ملامت می کرد و نا سزا می گفت ، که چرا از کفار استعانت می جویی ، و از اونها طلب احسان می کنی . فقیر کور جواب داد : " شما که ادعای مسلمانی دارید بما رحم نمی کنید ؛ پس از این قرار ما باید از گرسنگی بمیریم . نه خود می دهید ونه می گذارید از خارجیان بگیریم ."
...
     مرگ مجتهد برای اهالی شهر ، بمنزله ی یک بد بختی فوق العاده است ؛ بازار، تمام بسته و حتی دکان های قصابی و نا نوایی هم تعطیل اند  ، و همه ی مردم به عزاداری مشغولند . در این تعطیلی عمومی  ،ما تصمیم گرفتیم که با چند نفر از اروپائیان ، در خارج شهر گردش بکنیم . دسته سواری تشکیل یافت و از بازار و محلات عبور کردیم .راهنمایان ما را بردند به خرابه های مسجد " غازان خان "، یعنی همون پادشاه مغول ، که بواسطه ی جنگها و فتوحاتش در ایران معروف است . یکی ار مورخان ِ ساده لوح او می نویسد که این سلطان ، همه کاره بود ؛ صنایع آهنگری و نجاری و خراطی و ذوب فلزات و غیره را می دانست . تازه در علوم هیئت و شیمی و طب و غیره ید ِ طولایی داشت .البته ، تاریخ ملی و نژادی خودشو هم می دونسته . روابط دوستانه ای با پاپ "بنی فاس هشتم "، داشت و قبل از جلوس به تخت سلطنت ، مذهب ِ اسلام را پذیرفته بود ، و از عقاید ِ نیاکان خودش هم دست نکشیده بود . یکی از علامات بارز اون هم این بود که، غازان خان ، در طی سلطنت خودش پیوسته به زیان ِ مسلمانان ، عیسویان را حمایت می کرد و کشیشی رو هم در دربار ، مصاحب خود ش قرار داده بود .
مصاحب صمیمی و مشاور دایم او ، یعنی همون کشیش درباری میگه :  "غازان خان آ پولون نبود ، ولی انسان از دید ن ِ این همه فضایل ،در وجود یک شخص کوچولوی زشت رو، به حیرت می افته .
     مسجدی که در دوره غازان خان ساخته شد ، اکنون خراب وتبد یل به تپه ای شده که از هر طرف ِ آن کاوش و حفاری کرده اند . بقیه ی مصالحی که در تپه دیده میشه ، بخوبی نشون میده که این بنا ، شبیه مسجد ِ نخجوان بوده و فقط در  موزائیک با اون تفاوت داشته .
...
 خب ، مثل اینکه باز هم روده درازی کردم و خسته شدی .
پس از تماشای تپه ها ، خانم و همراهانش از میان ِ باغها به شهر بر می گردند .
پیش از اینکه بلند بشی و کمر ِتو صاف بکنی ، بد نیست یادآور بشم که : سلطان " غازان خان " همه کاره بوده . مذهب اسلام رو پذیرفته و کشیشی دوست و همدمش بوده ، و پیوسته به زیان مسلمون ها ، عیسویان رو پشتیبانی می کرده ، و تازه هم طب میدونسته و هم آهنگری و از همه ی این ها مهمتر ، از عقاید نیاکانش هم دست نکشیده و ...
پس اون مورخ ، ساده دل نبوده ؛ فقط یادش رفته بگه که با با ، سلطان ، هنر پیشه بوده و دیکتاتور، که دیکته می گفته و ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر