خویشتن را تنزل دادن کار آسانی است
شهر ، شهر ِ فرنگه
دو انسان ِ خردمند ، از دو سرزمین ، با دو نیت متفاوت از هم ، تقریبا همزمان با هم ، و هر دو به نیت سر فرازی سرزمین شان ، گزارش ِ سفر می نویسند و می روند هر یک به راه خویش . و من ِ شهر فرنگی ، بخشی از این سفر نامه ها را که افزون بر هم مکانی ، بگمانم می تواند بیان ِ دیروز و امروز ایران زمین باشد ، در دو پرده می آورم و داوری را به شما می سپارم .
پرده اول :
برگی است از سفر نامه ی " جکسن " ، استاد دانشگاه کلمبیا ، که بیش از 40 سال تدریس زبان های هند و ایرانی را در آن دانشگاه بر عهده داشت . او یکی از محققان در رشته ی زبان و ادبیات ، دین و آئین در ایران باستان بشمار می رفت .
" جکسن " ، در سال 1862 میلادی در یکی از خانواده های قدیمی شهر نیویورک بدنیا آمد و در ماه اوت 1937 در گذشت .
پرده دوم :
برگی از سفر نامه ی " عبدالله مهندس " ، که پیش از حرکت ِ مظفرالدین شاه به سوی فرنگ ، به دستور شاه و حکم " امین السلطان " ، مامور شد برود برای ساختن ِ پلی فوری بر روی رودخانه ی " قزل اوزن " ، و سایر پل های کوچک عرض ِ راه آذربایجان ، و نیز رفع معایب و موانع ِ عبور عرابه های اردوی کیوان شکوه، در آن سامان .
دوره ی مهندسی نظامی و شهری در دارالفنون 6 سال بود . عبدالله مهندس ، پس از پایان تحصیل به خدمت دولت در می آید و بعنوان ِ مهندسی کار آزموده ، از نوادر عصر و از نخبگان ِ متجدد روزگار خویش است . فرنگ دیده است و یک زبان خارجی می داند .
این سفر نامه 6 سال پیش از پیروزی انقلاب مشروطیت نوشته شد . در سال 1279 – 1900 میلادی – کار نوشتن و ترسیم نقشه در تبریز پایان یافت ؛ به احتمال زیاد در همان تبریز این گزارش به حاکم وقت آذربایجان ، " نظام السلطنه مافی " داده شد .
...
پرده اول :
شنبه 14 ماه مارس 1903
... بی درنگ پس از گذ شتن از رود ارس و فرود به جلفای ایران ، می بایست به سوی گمرک روان شوم . در آنجا رئیس گمرک که نیک مردی بلژیکی و متصدی گمرک ِ مرزی بود مرا پذیرفت . پس از آنکه بدقت معرفی نامه ها و اوراق رسمی مرا بررسی کرد ، تنها چیزی که از من پرسید آن بود که اسلحه و مهمات با خود حمل می کنم یا نه . پس از اینکه تشریفات ِ گمرکی پایان یافت ، مرا به شام دعوت کرد ؛ قول دادم همینکه از شر ِ بار ِ سفر راحت شدم ، و آن را به مسافرخانه ی ایرانی که در بین راه بود سپردم ، به خانه اش بروم .
این مسافر خانه ، خانه ای بود که به تمام معنی بنیاد آن بر شن بود ؛ زیرا نزدیک ساحل پست ِ ارس ساخته شده بود . مدخل مسافرخانه پوشیده از عدل های پنبه بود که تازه یکی از کاروان ها افکنده بود ، و در پسٍٍ مسافرخانه قطار شتران به چشم می خورد . ساربانان ترتیب خوابیدن شتران را در زیر آسمان می دادند ، و بدین منظور این چهار پایان را وادار می کردند که در پیرامون باری از علیق ،که به نظم و ترتیب ِ صف ِ منحنی شتران کمک می کرد زانو زنند . داد و فریاد و چوب و لگد زدن ِ ساربانان ، موجب ِ غر و غر و اعتراض شتران به زبان ِ بی زبانی شده بود . شاید این از خوشبختی من بود که نه زبان ِ شتران را می دانستم ، و نه الفاظ و کلمات ِ مخصوصی که ساربانان به کار می بردند .
در تلگرافخانه که در مجاورت مسافرخانه بود تلگرافی از رئیس مبلغین مسیحی امریکایی تبریز دریافت کردم بدین مضمون که ، یک خدمتکار ِ ارمنی با یک درشکه ی چهار اسبه که راننده ی آن " مشهدی اسدالله آذربایجانی " است به نزد من فرستاده است . از اینکه وسیله ی حرکت ِ من به تبریز فراهم شده است بسیار خوشنود شدم ، و چون دریافتم که ملازمان ِ من از راه رسیده اند، شب ِ خوشی را با میزبان ِ خود گذراندم . او اطلاعات ِ فراوانی در باره ی راهی که می بایست طی کنم در اختیار من نهاد . شب ، آسوده در مسافرخانه خوابیدم جز اینکه گاهی شتران نسبت به تجاوز واقعی یا موهومی که به حق ایشان شده بود بانگ اعتراض سر می دادند .
روز دیگر ترتیب و تنظیم کارها و تهیه ی مقدمات سفر دو روزه ای که در پیش داشتم تا ساعت ده صبح طول کشید . دو روز در میان ِ برفی که می بارید در راه بودیم و بر روی هم این سفر بد ترین تجربه ای بود که تا آن هنگام بدست آورده بودم . اما هنگامی که در ایران مسافرت می کنیم به رنجها و دشواریها یی خو می گیریم که در جا های دیگر تحمل نا پذیر می نماید . دو سخن از نمایشنامه "هملت" در خاطرم نقش بسته بود ، یکی اینکه " دستی که کار نکرده است حساستر است " و دیگری "رو شکر کن مباد که از بد بتر شود " .
در طول ِ آن راه کذایی به فاصله های دور کلبه های گلی دیده می شد که عنوان " چایخانه " داشت ، و وجود آنها عذر و بهانه ی خوبی برای توقف و تغییر ذائقه بود . چای این قهوه خانه ها یا چایخانه ها خوب بود ، اما ظرف های چای بسیار کثیف بود . با اینهمه بزودی به نوشیدن چای در این قهوه خانه ها عادت کردم، زیرا خویشتن را تنزل دادن کار آسانی است .
در طول راه تاخیری که هر بار در فاصله ی توقف و حرکت روی می داد چندان بود که، کاسه ی صبر را لبریز می کرد و من دایم مجبور بودم با التماس و چرب کردن سبیل راننده ، او را به شتاب کردن بر انگیزم تا شاید شبانگاه در مرند فرود آییم . حربه ی رشوه از حربه های دیگرمؤثر تر بود ، و باعث می شد که سورچی پیاپی شلاق خود را بر پیکر خسته و فرسوده ی اسبها فرود آرد ، و با بانگ و فریاد و سوت زدن و غرولند کردن ، و جارو جنجال راه انداختن و موچ کشیدن و هی هی کردن و جیغ کشیدن ، به طرزی بینهایت ملال انگیز، اسبها را وادار به دویدن کند . هنگامی که سرگرم این کار ها نبود ، آهنگی ترکی زمزمه می کرد .
در تاریکی راه را گم کردیم و بشدت با تیر تلگراف تصادم کردیم ؛ خوشبختانه فقط مال بند شکست ، نه استخوان های ما . تنها کاری که می بایست کرد آن بود که این واقعه را با خوش خلقی تلقی کنم و بخندم . این کار بی درنگ وضع را بهبود بخشید ، و روستائیان از خانه های محقر خود بیرون آمدند و با رفتاری دوستانه مرا در جا به جا کردن بارهایم یاری کردند ، و همه ی ما را به محل اقامت هدایت کردند . بالا خانه ای که شب در آن به سر بردم جای نسبتا راحتی بود، و آتش پر شعله ای اطاق را گرم کرده بود . پس از تعمیر مال بند دو باره به راه افتادیم . سرعت ِ ارابه بد نبود تا اینکه به مرند رسیدیم .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر