۱۳۹۶ تیر ۲, جمعه

تولد







    
" برخوردم به یکی از همسايه ها و ضمن احوالپرسی  احوال پدرش را پرسيدم  ،  طرف  سری تکان داد و آهی كشيد  و گفت :

 «ایشان عمرشان را دادند به شما !»
 می پرسم: 
چند سالشان بود؟

«فکر می کنم هشتاد و پنج شش سال داشتند!» 
 خیلی متاسفم ؛ لابد سکته کردند؟ 

 «بله، سکتۀ قلبی!» 
 پیش خودم گفتم:

آدمی که هشتاد و پنج شش سالش بوده است و خوشبختانه بدون ماهها یا سالها زجر و شکنجۀ انواع بیماریهای مزمن، با سکتۀ قلبی مرده است، چه عمری برایش باقی مانده بوده است که آن را بدهد به من .



این قضیه مرا به یاد دو تا «فعل» انداخت:
«به دنیا آمدن» و «از دنیا رفتن»، و یا اگر بخواهیم فارسی تر باشد:
«زاده شدن» و  " مردن " . اوّلی را همه قبول داریم و معمولاً خیلی ساده می گوییم  :
«به دنیا آمد»، یا «متولّد شد»،
امّا دوّمی را توی هزار جور لِفافه می پیچیم تا مبادا بویش به دماغمان بخورد  و روح مان را پريشان كند!

ما از «مُردن» به معنی «مُردن» نفرت داریم، وحشت داریم، و برایش دهها اسم مستعار و لقبِ لفافه ای داریم و همان ها را هم با اکراه به زبان می آوریم، از جمله :

 به رحمت ایزدی پیوستن، دعوت حق را لبّیک گفتن، جان به جان آفرین تسلیم کردن، به دار باقی شتافتن، دار فانی را وداع گفتن، و از همه با مزّه تر «عمر خود را به شما دادن»!  "
...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر