" برخوردم به یکی از همسايه ها و ضمن احوالپرسی احوال پدرش را پرسيدم ، طرف سری تکان داد و آهی كشيد و گفت :
«ایشان عمرشان را دادند به شما !»
می پرسم:
چند سالشان بود؟
«فکر می کنم هشتاد و پنج شش سال داشتند!»
خیلی متاسفم ؛ لابد سکته کردند؟
«بله، سکتۀ قلبی!»
پیش خودم گفتم:
آدمی که هشتاد و پنج شش سالش بوده است و خوشبختانه بدون ماهها یا سالها زجر و شکنجۀ انواع بیماریهای مزمن، با سکتۀ قلبی مرده است، چه عمری برایش باقی مانده بوده است که آن را بدهد به من .
این قضیه مرا به یاد دو تا «فعل» انداخت:
«به دنیا آمدن» و «از دنیا رفتن»، و یا اگر بخواهیم فارسی تر باشد:
«زاده شدن» و " مردن " . اوّلی را همه قبول داریم و معمولاً خیلی ساده می گوییم :
«به دنیا آمد»، یا «متولّد شد»،
امّا دوّمی را توی هزار جور لِفافه می پیچیم تا مبادا بویش به دماغمان بخورد و روح مان را پريشان كند!
ما از «مُردن» به معنی «مُردن» نفرت داریم، وحشت داریم، و برایش دهها اسم مستعار و لقبِ لفافه ای داریم و همان ها را هم با اکراه به زبان می آوریم، از جمله :
به رحمت ایزدی پیوستن، دعوت حق را لبّیک گفتن، جان به جان آفرین تسلیم کردن، به دار باقی شتافتن، دار فانی را وداع گفتن، و از همه با مزّه تر «عمر خود را به شما دادن»! "
...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر