۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

در پانزدهم اکتبر 1848 ساغت سه صبح شاهزاده را از خواب بیدار کردند .


 از کتاب سفر نامه ی پولاک "ایران و ایرانیان " . نوشته ی " یاکوب ادوارد پولاک
- وین. فوریه 1865 میلادی –
...
        شاهزاده " ناصرالدین" ، بزرگترین پسر" محمد شاه" در سال 1830 میلادی از " مهد علیا " ، دخترِ یکی از سران طایفه ی قاجار به نام " قاسم خان "، در یکی از ده های تبریز بدنیا آمد .

       ...
        هنگامی این پسر بر خود بالید که ظاهرابه حکمرانی ولایت آذربایجان منصوب شد. با مادرِ خود به مرکز آن تبریز رفت و در آنجا ، دور از دربار، در فراموشی مطلق بسر برد ، مستمری وی از عواید ولایت فارس واقع در جنوب ایران مقرر شده بود .- برای دریافت و پرداخت های دولتی صندوقی مرکزی وجود ندارد، بلکه پرداختها از محل در آمد ولایتی معین می شود . مثلا ما اتریشی ها نیز از محل عواید فارس حقوق می گرفتیم . حال هر گاه از آن محل وجوهی نمی رسید، پرداخت حقوق ما هم به عهده ی تعویق می افتاد ، در حالی که مالیات مناطق و ولایات ، مدتها بود به مرکز تادیه شده بود .-   منتها چون والی آن وقت فارس موسوم به " حسین خان نظام الدوله " ، از ارسال وجه طفره می رفت ، شاهزاده همواره در مضیقه ی بی پولی گرفتار بود ؛ نمی توانست به نوکران خود حقوق بدهد و لباس پاره ی خود را تجدید کند، و مجبور بود تنی چند از دوستان خود را که به آینده ی او امید بسته بودند در فقر و تنگدستی نگاهدارد . حال هرگاه پس از مدتها تاخیر قسطی می رسید، به ندرت به صورت نقد بود بلکه بیشتر به صورت جنسی تادیه می شد . شاه خود روزی در باره ی آن ایام برای ما چنین گفت :
" در حد اعلای تنگدستی افتاده بودیم که مژده آوردند حقوقمان از تهران رسیده است . با کنجکاوی و امید بسیار بسته را باز کردیم ؛ اما که می تواند میزان سر خوردگی ما را در یابد، وقتی که با چند دوجین شب کلاه ، قیچی مخصوص بریدن سر شمع ، چینی ،پارچه و از این قبیل چیز ها مواجه شدیم که همه را به قیمت گران با ما حساب کرده بودند ؛ اگر می توانستیم مبلغ نا چیزی از این بابت از تاجری بگیریم می بایست سخت خوشوقت باشیم ."
        ...
        در پانزدهم اکتبر 1848 ساغت سه صبح شاهزاده را از خواب بیدار کردند . ژنرال قنسول روسیه موسوم به " آنتیشسکوف " – که بعد ها به سفارت روسیه در تهران منصوب شد – روبروی وی ایستاده بود و او را به عنوان شاه درود می گفت .
...
محمد شاه به بیماری شدید نقرس در گذشته بود . هم در اثر ملاحظات مذهبی ، و هم به دلیل معاهداتی که با دول اروپایی داشت و بر طبق آنها می بایست پسر ارشد به سلطنت برسد، از انجام دادن نیت خود دایر بر انتصاب پسر دومش به ولیعهدی خودداری ورزید، و بدون اینکه آخرین وصیت خود را بکند چشم از جهان پوشید . جسدش را بدون گماردن محافظی ، بر فرشی کهنه قرار دادند و چون فرش به سرقت رفت جنازه همچنان بر کف زمین قرار داشت تا سر انجام ، به مقبره ی خانوادگی درقم انتقال داده شد .

در پایتخت آشوب و بی نظمی حکمفرما گردید، و بازار ها بسته شد . منزل ماکوئی ها را غارت کردند و وارد شدن آذوقه به شهر را مانع شدند ." حاجی پیر" به شاهزاده عبدالعظیم پناهنده شد،  ومهرِ مملکت را نیز با خود همراه برد و با آن ، به صدورِ حواله های هنگفت به عهده ی خزانه ی مملکت پرداخت ، و آن مبالغ را بین هواخواهانش تقسیم کرد .
        ...
       

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر