۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه

پر برکت باد این نوروز بر شما .



بی پیرایه بگم : آیا باز هم می توانم چون سالی که رفت ، شهر فرنگم رو لنگ لنگان این ور و اون ور بکشم و خودم رو از اون پاسبون ِ سر چارسو بدزدم و ادامه بدم و کوتاه تر از گذشته بگم ؟ یا اینکه از خیر شهر فرنگم بگذرم و بنشینم پای شهر فرنگ ، فرنگی ها ؟
...
        می خواهم خودم رو لو بدم ؛ آنچه که شوق ِ شهر فرنگی شدن را در من روشن کرد و آواره ی کوی وبرزنم کرد ،این گفته ی " استاد مینوی " بود که :
" ... به عقیده ی ما ، مردم ِ ایران باید نوشته های خارجیان را که با دیده ای غیر از دیده ی ما به امور نگریسته اند، و همه وقت هم از قصد و غرض خالی نبوده اند، بخوانند  تا هم از آداب و عادات ایرانی ، آن قسمت ها را که حقیقا نا پسند و مورد عیب جویی دیگران است اصلاح کنند و عبرت بگیرند، و هم ..."
       اون وقت بود که رفتم سراغ ِ سفر نامه هایی که در دسترسم بود و هست ؛تازه این زمان بود که دریافتم ، نزدیک به هزار سفر نامه و خاطرات سفر به زبان های گونه گون از جهانگردانی که در طول تاریخ از ایران دیدن کرده اند وجود دارد ، و از این شمار، نزدیک به 135 نسخه ی آنها تا کنون به فارسی برگردانده شده است .
...
رفتم سراغ هدف ِ جهانگردان ِ پس از اسلام ،  که  به ترتیب تاریخی اینها بودند :
_تشویق مغولان وایرانیان به پذیرش دین مسیح
_ جلوگیری از یورش مغولا ن به اروپا
_ همبستگی با ایران علیه عثمانی
_ بنیان نهادن پیوند های بازرگانی میان خاور و باختر
_ بستن پیمان های نظامی و سیاسی
_ کشف های جغرافیایی
_ به دست آوردن آگاهی برای هدف های سیاسی
...

رفتم سراغ دوره قاجاریان ، که رقابت فرانسه و انگلیس و روس به اوج خود رسید، و کشمکش و تنش ِ بی شمارپدید آمد ، و همه ی این استعمارگران به آگاهی یافتن از ایران سخت گرایش یافتند.این آگاهی برای باختر به آن پایه مهم بود که، 200 سفر نامه آنها منتشرشده است . و بی گمان، چه بسیار سفر نامه ها و گزارش های دیگر هم هست که هنوز انتشار نیافته است . جالب آنکه در دوره ی قاجاریان برخی از گما شتگا ن و به دیگر سخن جاسوسان باختر در جامه ای دیگر ، کار خود را می کرده اند ؛ مانند : فریز، وامبری ، دکتر ویلز و ... که به ترتیب در نقش بازرگان ، درویش و پزشک بوده اند .
...
        با این نوشته بر گرفته از یکی از 17 سفر نامه ای که در دوره ی " زندیان " نوشته شده ، سخن ِ فرجامین رو می نویسم و بدرود می گویم : 
    
"...  در جوانی کارم دزدی بود و دندان پیشینم با لگد ِ خری که آن را دزدیده بودم و می بردمش در هم شکست . این سخن ِ مردی است از یک تیره ی ناشناخته که از زندیان بودند . پیشه ی او دزدی بود که تنها پیشه ی همه ی هم ولایتی ها یش نیز بود ؛ پیشه ای که هرگاه همگانی شود، زشتی و بدی آن از میان می رود  . او " کریم خان بود "!
در زمان ِ او ، روسپیان ، آشکارا حمایت می شدند و پیشه ی آنها در شمار پیشه های رسمی بود ؛ رئیس یا نمایند ه ی آنها با شکوه و جلالی به کمال ، که از آن ِ خانان و میرزایان بود، هر روزه در دربار پادشاه  حضور داشت!

۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

" پیر کوهستان " ، که د شمن بی امان ِ مغولان است کشته شده است



سال 635 خورشیدی است ؛ لشگریان مغول ، بسیاری از قلعه های اسماعیلیان را محاصره کرده اند. "هلاکوخان " از" پیر کوهستان " می خواهد تا کاملا تسلیم شود و تمام ِ قلعه های اسماعیلی را خراب کند.
        مبارزه ای در زمانداران اسماعیلیان در جریان است و این ، تناسب نیرو را به نفع مغولان تغییر می دهد.
        " پیر کوهستان " ، که د شمن بی امان ِ مغولان است کشته شده است .  در راس ِ توطئه ای که علیه او شد، فرزند ش" رکن الد ین خورشاه " ، قرار دارد و گروهی از سران اسماعیلی، که سیاست ِ طرفداری از مغولان را پیروی می کردند پشتیبان اویند . " خورشاه " ، بر اثر فشار این گروه که   "خواجه نصیرالدین طوسی " دانشمند ستاره شناس و عده ای دیگر از دشمنان ِ نهانی اسماعیلیان جزو آن بودند رضا داد تا از مغولان اطاعت کند، به شرط اینکه متصرفات اسماعیلیان در دست او باقی بماند .
لشگریان مغول پاسخ کوشش خورشاه در به تاخیر انداختن تسلیم به مغولان را با حمله همگانی دادند .
پس از آنکه مغولان مدت کوتاهی قلعه ی " میمون " را محاصره کردند خورشاه از قلعه بیرون آمد و به حضور هلاکوخا ن رفت ؛ با این که هلاکوخان به وی به جان امان داده بود او را به " قره قورم " نزد " منکوقاآن " کسیل داشت و در میان راه به قتلش رساندند .
چیزی نگذشت که دژ محکم اسماعیلیان یعنی قلعه ی تسخیر نا پذیر " الموت " مسخر و ویران شد . – 635 خورشیدی - . بعد از آن قریب 40 دژ دیگر نیز به همین سرنوشت دچار گشت . ولی دژِ  گردکوه نزدیک دامغان ، سه سال پایداری کرد و ... 

پلیس فریاد کرده بود که: " جنده است ".



        یکشنبه 28 شوال سنه ی1299 قمری
        ... دو فرسخ پیمودیم به آزادبر رسیدیم که متعلق به آقا ست . بهشت برین است از هر جهت . آنجا شاه ناهار میل فرمودند . به زن ها انعام دادند . دختری را موسوم به فخری منتخب فرمودند که بجهت حرمخانه او را ببرند . بعد از ناهار سوار شدند ؛ بر خلاف جهت دو فرسخی دیگر رفتند . در دره ای پیاده شده آفتاب گردان زدند . خوابیدند .عصر مراجعت به " گچه سر "که منزل است فرمودند که تقریبا شش فرسخ راه رفتیم .
صبح حمام کثیف ده رفتم . بعد دو کاغذ یکی از حاجب الدوله رسیده بود که نشان تمثال همایون باو مرحمت شده در روزنامه بنویسم و بیست و پنج تومان تعارف بجهت من فرستاده بود و ...



        شنبه 13 رمضان سنه ی 1299 قمری
        ... امروز اطراق است . خبر رسید که دیروز عصر از نوش آفرین خانم زوجه ی شاه پسری عمل آمده است .
...
هوای " یوش " بهترین هواها ست و هیچ ییلاقی باین خوبی نمیشود .
پنجشنبه یازدهم که در رکتب همایون به " کم رود " رفته بودم روزنامه ی دانش مخبرالدوله را مچول خان در حضور می خواند . در این روزنامه تعریف کرده بود که در این عصر همایون ترقیات بچه درجه و اندازه شده است . شاه فی الفور این شعر ِ هجو محمد تقی خان کلاهدوز را که در زمان محمد شاه ساخته بودند خواندند :
روز بازار کپک اقلی زنقحبه لر است            هر که زن قحبه گیش بیشتر او پیشتر است
من عرض کردم فرد دیگری هم دارد:
" قرباغ ایشیکین حیف دیر قحبه دهن "
مصرع ثانی را خود شاه خواندند:
" بو ایشی شاه الیپ مملکته سیجد لر است "
مقصود این بود که اگر در این عصر همایون هم زنقحبه ها پیشتر هستند خودت این کار را کرده ای .



        چهار شنبه 10 رمضان سنه ی 1299 قمری
        ... جهانگیر خان که فشنگ ساخته بود از شهر آورده بود بحضور شاه رسید . خیلی تعریف کردند و منصب وزارت صنایع باو داده شد، وقدری دور از اردو بفاصله ی ربع فرسخ، ناهار افتادند .
        جمعه 12 رمضان سنه ی 1299 قمری
        امروز از" بلده نور" کوچ است بطرف یوش که وطن عایشه خانم و لیلی خانم ، زوجات شاه میباشد . راه را که بسیار بد بود میرزا عبدالله برادر زن شاه درست کرده است .
        دو شنبه 13 رمضان سنه ی 1299 قمری
        ... شنیدم امین حضور وزیر بقایا شده و تمثال همایون و خطاب جنابی گرفته است . خیلی از این وزارت جدید خندیدم و فاتحه بایران خواندم . خلاصه خدمت شاه رسیدم . اظهار کسالت کردم که حال طپش دارم ، میترسم بمیرم . شاه خیلی دلداری دادند .
        دو شنبه 23 ذی الحجه ی سنه ی 1299 قمری
        ... امشب عروسی مهمان هستم . تفصیل این عروسی از این قرار است : اسماعیل میرزا ولد مرحوم عماد الدوله  صبیه ی مرحوم مویدالدوله ، بنت عم خود را مناکحه – عقد زناشویی - می کند . بواسطه ی فوت معزالدوله عروسی بی ساز است . خانه ی ابراهیم خان میرزا مجلس بسیار خوب و معقولی بود . امین الدوله  ، بهاء الدوله  ، جمعی از شاهزاده ها و غیره بودند . حشمت السلطنه که برادر بزرگ است آمد و رفت . کار خیلی خنک و بی قاعده ای کرد . خلاصه بعد از صرف شام حضرات رفتند . من رفتم خانه ی عروس که علی الرسم او را بخانه ی داماد بیاورم . خیلی پیاده رفتم . خیلی دود ِ مشعل خوردیم . عروس را آوردیم . حضرات خواهش کردند من دست بدست بدهم . این کار پدر یا برادر بزرگ داماد است ، و چون حشمت السلطنه که برادر بزرگ بود حاضر نبود، مرا دعوت نمودند به این کار . من هم رسم را هیچ بلد نبودم که چه باید کرد . جمعیت زیادی از زنها میان تالار و در حیاط بودند از قبیل زن امین الدوله و غیره . هر طور بود وارد شده بعد از عذر خواهی از حضار دست داماد را بدست عروس دادم . زنها خنده ی زیاد کردند . دست زدند . از خجالت سر را زیر انداخته بیرون آمدم . ساعت شش خانه آمدم . با کسالت خوابیدم . خانم گفتند:
" مردم دست عروس را بدست داماد میدهند ، نه برعکس ."

        سه شنبه 24 محرم سنه ی 1300 قمری
        امروز شاه شهر تشریف می آورند. ...معلوم شد نزدیک شهر یک دسته آهو که از طرف " کند " ، بطرف ورامین می رفتند دچار موکب همایون شده بودند . شاه از کالسکه بیرون آمده یکی از آنها را که بخندق شهر می افتد ، در همانجا با گلوله زده بودند . شاه خیلی تر دماغ بودند .
... شب در سر شام بودم . بندگان همایون بخیال این هستند چون کار دولت را آراسته و پیراسته فرمودند تحصیل زبان آلمان بفرمایند . چهل سال است فرانسه می خوانند ، هنوز در تکلم ، ماضی را بجای مضارع و امر را بجای نفی تکلم می فرمایند .
        پنجشنبه 26 محرم سنه ی 1300 قمری
        ... خاطر مبارک قبل از شام بخواندن درس فرانسه میل فرمودند ، ولی به بازی کردن با ملیجک گذشت . پناه بر خدا از میل شاه به این طفل !
        شنبه 17 ربیع الاول سنه ی 1300 قمری
        عید مولود پیغمبر (ص) است . دیشب چراغان و آتش بازی در خیابان الماس بود . امروز هم ایلچی کبیر عثمانی حضور آمد . در" تالار بلور " منعقد شد . نقیب الممالک که سابق بود، مرده است . بتوسط من سید عبدالله اصفهانی که نزد سلطان میرزا پسر مرحوم عمادالدوله است ، خطبه ی سلام را خواند . شاه تعریف زیاد کرد و الحق بسیار خوب خواند . عضدالملک می خواست پسر نقیب را که دوازده ساله است بیاورد خطیب سلام عام نماید . چون کار های ایران بچه بازی شده ، مستوفی المما لک ما نه ساله و ، معتمدالملک ما ده ساله ، میر آخور بیست و پنج ساله ، مجد الملک وزیر وظایف و اوقاف هنوز طرف    ...  است ؛ خود خان عضدالملک ناظر و ایلخانی و غیره و غیره ، بزور ریش در آورده چهل سال ندارد، و هم چنین و هم چنین . بنظر سهل می آیدطفلی هم خطبه سلام بخواند .
        سه شنبه 20 ربیع الاول سنه ی 1300 قمری
        ... عصر باتفاق سید نقیب دوشان تپه آمدم ؛ در بین راه کالسکه ای از دیوان دیدم که ملیجک در او نشسته ، با دندان ساز بعجله  به دوشان تپه می رود . معلوم شد دندان شاه درد می کند . من هم بعجله خدمت شاه رفتم . دندن ورم کرده بود . خیلی صدمه میزد . دندان ساز رسید . با نقره پر کرده بود ند سابق . نقره را بیرون آورد. درد ساکت شد . شاه اندرون تشریف بردند .من منزل آمدم .شب ناظم خلوت با من بود . امروز دویست عدد اشرفی را که ظل السلطان تصدق فرستاده بود، تماما به ملیجک دادند که بفقرا تقسیم شود ، دلیل بر کمال اطمینان است که به ملیجک دارند .
        یکشنبه 25 ربیع الاول سنه ی 1300 قمری
        ... امروز تفصیلی گذشت در شکارگاه . بچه هایی که حالا رجال دولت شدند یکی میر آخور ، یکی سیف الملک و غیره وغیره بالای تپه بودند که شاه در زیر این تپه بود . دسته شکاری از پهلوی شاه می گذ شت . این اشخاص که در بالای تپه بودند بطرف شاه بنای تفنگ اندازی گذاشته با گلوله و چهار پاره . گلوله نزدیک شاه بزمین می خورد . یک چهارپاره به کلاه غلامحسین خان اشرفی خورده شاه خیلی متغیر شده و ترسیده بود . حق هم داشتند . اما این تغیرات من خودم که هزار بار دیدم . باز گذشت . چون صدمه ای باین جوانان نمیزنند ، خدای نکرده شاید یک وقتی خطری دیده شود .
        شنبه 2 ربیع الاول سنه ی 1300 قمری
        ...  چون دعوت به مجلس شوری شده بودم و گرسنه هم بودم ، از ناظم خلوت ناهاری طلب کردم . من را با سید ابوالقاسم بزاز، پدر زن ملیجک هم مجموعه کرده بود و این مرد بسیار کثیف غذا می خورد، رغبت نکردم با او ناهار بخورم . قدری بورانی و تیکه نان از یکی از سرایدارها گرفته قرانی باو انعام داده، بعد بمجلس شوری رفتم . مجلس دیدم آراسته و پیراسته ؛ در صدر مجلس ظل السلطان نشسته و سایرین علی قدر شئونهم جلوس کرده . میرزا علی رضا الشهیر به قبض خور که مد تها نوکر پدر من بود و حال مستوفی دیوان است ، در وسط مجلس نشسته فریاد و فغان ، ناله و الامان میکشد . معلوم شد قرآنی بخط علی ابن الحسین (ع) از اجداد این ها بوده، و به غلامحسین خان سپهدار وقتی که حکومت عراق را داشته است ، جد میرزا علیرضا تعارف کرده بود ه است .  حالا میرزا علیرضا را طمع جنبیده، بقوت حتاکی و تقویت مستوفی الممالکی می خواهد از ورثه ی سپهدار بگیرد، ودو ساعت تمام گفتگوی مجلس به این محاکمه گذشت ، و عاقبت بجایی نرسید .
        شنبه 2 ربیع الاول سنه ی 1300 قمری
        ... در این بین پرده بلند شد و "کنت" سراسیمه وارد گردید . رو به ظل السلطان با نهایت تغیر دو سه کلمه فرانسه حرف زد . مترجمش فارسی ترجمه کرد . حالت شاهزاده متغیر شد و رنگ از رویش پرید . تقریر کنت این بود که که سربازهای اصفهانی بحمایت جنده ای به هیئت اجتماع به اداره ی پلیس ریخته، جمعی را مضروب و جمعی را مجروح ، و نایب مرا بقدری زده اند که قریب موت است . اهل مجلس متحیر ماندند، و شاهزاده متفکر و متغیر گردید . از آنجایی که مرا با شاهزاده خصوصیت است و با کنت خصومت ، گفتم نه چنین است .اگر اجزاء پلیس مظلوم بودند کنت باین عجله باینجا ورود نمیکرد و پیش دستی نمی نمود . شاهزاده را این عرض خوش آمد، و بحالت طبیعی خود بازگشت. از من پرسید :
"چه باید کرد که صحت و سقم معلوم شود" .
 عرض کردم:
" از اهل مجلس جناب آقا کسی را معین نمایند باداره ی پلیس رفته طرفین را حاضر نموده استنطاق کرده ماجرا را معروض دارد" .
 امین لشگر باین خدمت مامور شد و رفت .
باز پرده بلند شد ؛ نایب السلطنه با هزار غمزه و خرقه ی ترمه و مهمیز نقره، بمجلس ورود کردند . با برادر والاکهر خود بطور خنده و بی طرفانه، تفصیل دعوای پلیس و سرباز را مکالمه نمودند .یک ساعت و نیم هم این گفتگو در میان بود .
...
امین لشگر مراجعت نمود . معلوم شد زنی از جلوی خانه ی ظل السلطان عبور میکرده است ؛ پلیس فریاد کرده بود که:
" جنده است ".
 زن که عیال قهوه چی صارم الدوله بود، از ترس خودش را به دالان اندرون ظل السلطان انداخته بود . پلیس هم به تعاقب او، پشت پرده ی حرم خانه ی ظل السلطان رفته بود .سرباز و قراول ِ دم در، پلیس را زده بودند . چند پلیس بکمک رفیق خود آمده بودند ؛ سر باز را کشان کشان باداره برده بودند . سرباز های ظل السلطان هم بکمک رفیق خود باداره رفته بودند ." آغا سعید" خواجه ی شاهزاده آمده بود و سرباز ها را بر گردانده بود. و جز سربازِ ظل السلطان کس دیگر کتک نخورده بود . " کنت " برای اینکه پیش دستی کند که پلیس او، اندرون ظل السلطان رفته است آمده و عرض خلاف نمود . مجلس بر هم خورد و اجزاء همه بمتزل خود رفتند .
       
       




همه ی روز، هوا خاکستری بود



 شب درابتدای راه خود است ؛ نرم بارانی از بامداد بر شهر می بارد . همه ی روز ، هوا خاکستری بود
...
      "  صدای کتری آب بر روی اجاق ِ آشپزخانه ، من را به خود می خواند . نر م آوایی من را به نوجوانی ام می برد . روز در نیمه راه است و برای خوردن ناهار به خانه آمده ام . کتری آب بر روی بخاری " علاء الدین " ، سوت می کشد و خواب به چشمم می برد و می خوابم . به تندی بر می خیزم و با چشمانی سرخ ، راه مدرسه پیش می گیرم . به هیچ تشویش و نگرانی . "
...
        آب در کتری اجاق ِ آشپزخانه می جوشد . خیابان خاموش است و گویی همه خفته اند . صدایی جز تپش ِ قلبم را نمی شنوم . گرچه زمزمه ی آرام یخچال را هم می شنوم . چای در لیوانم می ریزم و قدری آب لیمو و نیم قا شقی شکر ؛ و می مانم تا خنک شود .
...
کسی من را می خواند ؛ مردی دستار بر سر از گذشته ای دور، به خانه آمده است . می گوید :
"این ایران است که پهنه ی هند و آسیای مرکزی ، خاور میانه و اروپا را بهم می پیوندد ؛ تنها این ویژگی می تواند سبب هجوم های زیادی باشد . یونانیان و اعراب از باختر،  و سلجوقیان  - دسته ای از ترکان – و مغولان از سوی خاور ، با خشونت ِ تمام و باسنت های گونه گون به آن تاخته اند ."
...

سال 635 خورشیدی است ؛ لشگریان مغول ، بسیاری از قلعه های اسماعیلیان را محاصره کرده اند. "هلاکوخان " از" پیر کوهستان " می خواهد تا کاملا تسلیم شود و تمام ِ قلعه های اسماعیلی را خراب کند.
        مبارزه ای در زمانداران اسماعیلیان در جریان است و این ، تناسب نیرو را به نفع مغولان تغییر می دهد.
        " پیر کوهستان " ، که د شمن بی امان ِ مغولان است کشته شده است .  در راس ِ توطئه ای که علیه او شد، فرزند ش" رکن الد ین خورشاه " ، قرار دارد و گروهی از سران اسماعیلی، که سیاست ِ طرفداری از مغولان را پیروی می کردند، پشتیبان اویند . " خورشاه " ، بر اثر فشار این گروه که   "خواجه نصیرالدین طوسی " ، دانشمند ِ ستاره شناس و عده ای دیگر از دشمنان ِ نهانی اسماعیلیان جزو آن بودند ، رضا داد تا از مغولان اطاعت کند، به شرط اینکه متصرفات اسماعیلیان در دست او باقی بماند .
لشگریان مغول پاسخ کوشش خورشاه در به تاخیر انداختن تسلیم به مغولان را با حمله همگانی دادند .
پس از آنکه مغولان مدت کوتاهی قلعه ی " میمون " را محاصره کردند خورشاه از قلعه بیرون آمد و به حضور هلاکوخا ن رفت ؛ با این که هلاکوخان به وی به جان امان داده بود او را به " قره قورم " نزد " منکوقاآن " کسیل داشت و در میان راه به قتلش رساندند .
چیزی نگذشت که دژ محکم اسماعیلیان یعنی قلعه ی تسخیر نا پذیر " الموت " مسخر و ویران شد . – 635 خورشیدی - . بعد از آن قریب 40 دژ دیگر نیز به همین سرنوشت دچار گشت . ولی دژِ  گردکوه نزدیک دامغان ، سه سال پایداری کرد و ...
       
...

        قاجارها ، مانند بیشتر قبایل ترک در سده ی 14 میلادی از آسیای میانه به خاور میانه آمدند، و تا آغاز سده ی 16 میلادی در حوزه ی سیاست ایران ظاهر نشدند ؛ آنان با اتحاد با 6 قبیله ی دیگر ِ ترک ِ شیعه مذهب، که به " قزلباس " معروف بودند، صفوی ها را در رسیدن به سلطنت یاری کردند .
        پادشاهان صفوی روسای قاجار را به دربار سلطنتی اصفهان دعوت کردند، و ایلات آنها را با احتیاط پراکنده کردند ؛ برای :
       _ محافظت از مرزهای شمالی به گرجستان فرستادند، که در سده ی 17میلادی با افشارها ی شمالی متحد شدند .
        _ برای جنگ با تاتارها به سوی خراسان فرستادند، و در سده ی 17 میلادی آنان از صحنه تاریخ نا پدید شدند .
        _ برای دفاع از شهر " استر آباد " در مقابل ترکمن های محلی، به مازندران گسیل داشتند که به" یوخاری باش" و " آشاقه باش " تقسیم شدند .
...
        در اوایل سده ی 17 میلادی بلافاصله پس از سقوط سلسله ی صفوی ، قاجار ها به صحنه آمدند . " آقا محمد خان " ، رقبای فامیلی خود را در مازندران از بین برد و با انتقال پایتخت به تهران که شهری گمنام در ناحیه ی مرزی قاجار بود لشگری بزرگ برای تصرف ایالات شمالی فراهم کرد . آقا محمد خان در زمانی که رهبری این نیرو ها را در حمله ی گرجستان بر عهده داشت بدست دو تن از خدمتکارانش کشته شد .
...
برگی از روزانه یادداشت های " اعتمادالسلطنه " ازعهد ناصری در خانه  در پرواز است  :
شنبه 13 رمضان سنه ی 1299 قمری
"پنجشنبه یازدهم که در رکاب ِ همایون ، به " کم رود " رفته بودم روزنامه ی دانش مخبرالدوله را، "مچول خان " در حضور می خواند . در این روزنامه تعریف کرده بود که در این عصرِ همایون ، ترقیات بچه درجه و اندازه شده است . شاه فی الفور این شعر ِ هجو محمد" تقی خان کلاهدوز" را که در زمان محمد شاه ساخته بودند خواندند :
روز بازار کپک اقلی زنقحبه لر است            هر که زن قحبه گیش بیشتر او پیشتر است  
من عرض کردم فرد دیگری هم دارد:
" قرباغ ایشیکین حیف دیر قحبه دهن "
مصرع ثانی را خود شاه خواندند:
" بو ایشی شاه الیپ مملکته سیجد لر است "
مقصود این بود که اگر در این عصر همایون هم زنقحبه ها پیشتر هستند خودت این کار را کرده ای .
...
        شیون ِ اتومبیلی خفته در خیابان ، من را به خود می آورد . دو گربه ی بازیگوش سبب این بیداری اند .

جراحی چشم عبدالباقی



جراحی چشم عبدالباقی
شهر ، شهر فرنگه
        من و فریدون هم سن و سال هستیم . شاید یکی دو ماه پس و پیش . فریدون کارِ بدنی دارد و من کار چشمی . فریدون به این خانه و اون خانه می رود و من ، نه . فریدون به " آب مروارید" گرفتار شد و من، نه . من درد کمر گرفتم و او، نه .
 پس من و فریدون چه نزدیکی با هم داریم ؟
 مادر ، گره ی پیوند ما است . چگونه ؟ فریدون  به نظافت ِ خانه ی مادری می رود و من به مهمانی . مادر برای هردوی ما خوراک می پزد ؛ ناهار برای فریدون و شام برای من . این همه اشتراک کافی نیست ؟
...
        جراحی چشم راست و سپس چپ ِ فریدون و کاربرد اشعه لیزر ، با آن همه بی احتیاطی ها ی فریدون،این شد که امروز فریدون بی عینک است و من با عینک .
و این بهانه ای شد که بیاد ِ یادداشتی از " روزانه خاطرات اعتمادالسلطنه " بیافتم و برایتان بگویم . گوش کنید :
        " سه شنبه 22 ذی الحجه سنه ی 1311قمری "
" امروز صبح بندگان همایون مهمان ملک التجار در قصر امامزاده قاسم هستند ؛ و نایب السلطنه و صدر اعظم هم آنجا مهمانند . تفصیل امروز که هم خنده دارد و هم مزه از این قرار است :
" گالاچوسکی " ، و " کولنس " حکیم انگلیسی که هر دو با هم برای معالجه ی شاهزاده به اصفهان رفته بودند و حالا در طهران هستند با " طلوزان " و " دکتر شیند ر" و " عمادالاطباء " و " شیخ محمد پسر زرگر باشی" و " فخرالاطباء " و " ناظم الاطباء" و " اودلنگ" طبیب سفارت انگلیس ، منزل " عزیزالسلطان" حاضر شدند که عمل به چشمش کنند .
متملقین از قبیل من و" حاجب الدوله " و"کشیکچی باشی " و جمعی دیگر در آنجا حاضر شدیم و من بیشتر از برای معالجه ی چشم " عبدالباقی " رفتم تا برای تملق به عزیزالسلطان ؛ دیروز هم بشاه عرض کرده بودم که از برای اینکه عزیزالسلطان نترسد اول چشم عبدالباقی را ببرند ، بعد او را . وقتی که همه جمع شدند و موقع کار رسید در اطاق دیگر تختی زده بودند . تشکی انداخته بودند . عزیزالسلطان را آنجا بردند. همین که خواباندنش و " گالاچوسکی " اسباب در آورد که چشمش را ببرد ، بنای داد و فریاد و گریه را گذاشته خود را از تخت به زیر انداخت و از پنجره پائین افتاد و در رفت و مفقود شد . من فی الفور عبدالباقی را روی آن تخت خواباندم . " گالاچوسکی " در سه دقیقه  چشمش را برید و بست ، بدون اینکه هیچ فریادی کند . گفتم حالا برو و خودت را به عزیزالسلطان نشان بده تا بداند چیزی نیست ؛ بیاد آن هم مشغول شود . عزیزالسلطان فحش زیادی به او داد ونیامد . فی الواقع تمام ِ اجماء اطباء برای این شد .
        آن روز که " گالاچوسکی " چشم عبدالباقی را برید ، بعد حضرات اطباء اندرون رفتند چشم امینه اقدس را ببینند . از آنجا منزل من آمدندو ناهار مفصل خوبی برای آنها تهیه دیدم . در بین ناهار " گالاچوسکی " کفت :
" اگر زن من اینجا بود و از این چلوکباب می خورد خیلی مشعوف میشد ."
گفتم :
 " کار سهلی است . پس فردا خانم مهمان من هستند در همین جا ."
چهار به غروب مانده حضرات به طرف شهر رفتند " .
...
        " گالاچوسکی " حکیم روسی ، " کولنس " حکیم انگلیسی ، " اودلنگ" طبیب سفارت انگلیس ، "دکتر طلوزان " طبیب فرانسوی ، " دکتر شیندر " آلمانی ، " عمادالاطباء " ، " فخرالاطباء "، " ناظم الاطباء" و ... در خانه ی " عزیزالسلطان " حاضر شدند که چشم " عبدالبا قی " را که نوکر اعتمادالسلطنه بود جرا حی کنند نه چشم ِ عزیزالسلطان راکه یکی از زنان مورد توجه شاه صاحبقران بود .پس:
شد آنچه باید می شد .

۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه

" یلان، فلک را بیار!"





" یلان " ، فلک را بیار !
شهر ، شهر ِ فرنگه
        تهران ، از خواب بیرون پرید ؛ برف که از دو بامداد به آرامی به شهر ِ نیمه خفته می نشست ، شدت گرفته است . باد ِ سوزناکی برف را به سیم  ِ برق، که کوچه را خط خطی کرده ، چسبانده است .
بچه های پیش دبستانی و دبستانی را مادران، خوب پوشانده و بدرِ خانه ها آورده اند . چرا امروز که زمین و زمان یخ بسته و سرسره شده ، مدارس را تعطیل نکرده اند ؟
دخترِ کلاس سومی همسایه مان را مادرش به خیابان می رساند ؛ پدر، یکی از اتومبیل هایش را که شب ها در کوچه می خواباند بدر خانه می آورد .  می گویم :
 " دختر ک را امروز به مدرسه نفرستید " . پدر سکوت می کند . مادر می گوید :
" مدارس را تعطیل نکرده اند ؛ خانم ناظم ِ بد اخلاقی دارند و اگر نرود غیبتش غیر موجه خواهد بود ".خب غایب شد که شد ، مگر چه می شود " !!!  ترس در چشمان ِ درشت دخترک موج می زند و می خواهد گریه کند !!! بچه را ترسانده اند ؛ از معلم و مدیر و خانم ناظم و نمره و ...
...
        به دوره ی بچگی ام بر می گردم - 60 سال پیش از این - دبستان عنصری در محله ی درخونگاه، که یک سرش به خیابان بوذرجمهری می رسید . سر صف ِ صبحگاهی ردیف شده ایم و می خوانیم :
"... خداوندا ،  چنان کن سر انجام ِ کار ، تو خوشنود باشی و ما رستگار. "
صدای آقای " ابراهیمی " ، ناظم مدرسه در حیاط می پیچد :
" یلان  ، فلک را بیار "
 " یلان " اسم خدمتکار ِ درشت اندام مدرسه بود، که برادر کوچکم و من را از مدرسه ، به در خانه  مان می رساند ؛ آخر ما مجبور بودیم از خیابان بگذریم !
یکی از بچه ها را فلک خواهند کرد . پای لختش را به چوب ِ فلک خواهند بست و آقای ابراهیمی با چوب دستی اش، که شاخه ای است راست و کشیده  از درخت آلبالو ، بر آن خواهد نواخت . این منظره را هنوز در خواب می بینم ، و نفس در سینه ام گره خورده ، از جایم می پرم . این کابوس ِ من است .
...
        در مدرسه ی دخترانه ، دختر ها را فلک نمی کردند ! گوش کنید :
 روز های شنبه ، خانم مدیر مدرسه ی دخترانه ی اسدی، خود در مراسم دعای صبح حاضر می شود ؛ نفس در سینه ی دانش آموزان ، حبس می شود. خانم مدیر،بانگاه ِ بی تفاوت ِ یک دیکتاتور  وعینک ِ دودی اش که نابینایی یک چشمش را می پوشاند ، بسوی صفی میرود که دختر بچه ای در آن می باید تنبیه شود ؛ دخترک ِ خطا کار  را که در هفته ی گذشته تکلیفش را مطابق میل خانم معلم انجام نداده ، از پشت بجلو هل  می دهد و می گوید:
" تن ِ لش "!! و ...
و این نرم ترین تنبیه بود !!!
...
و اینک وقت ِ آن است که نمایش ِ دیگری از آموزش ِ درستکاری  به نمایش در آید:
دانش آموز ِ متهم به تنبلی و یا شلختگی ، و بدتر از همه ،با اتهام ِ " دزدی " را که گناه بزرگی مرتکب شده است ، و مداد پاک کن یا مداد و یا ... همکلاسی اش را برداشته ومی خواسته در کیفش بگذارد ، در سر صف معرفی شود!!
" ویدا ... ، دانش آموز کلاس ِ سوم "ب" ، از صف بیا بیرون ."
 دختری  لاغر اندام، با چشمانی آبی نیلگون ، لرزان از صف کلاسش با قدمی لرزان جدا می شود ، ومی رود به سوی " هیات داورا ن " متشکل از: خانم مدیر ، خانم ناظم ، خانم ِ کلاس سوم "ب"  ، دخترک رنگ برخسار ندارد.
خانم معلم کلاس سوم ،پا پیش می گذارد و کاغذی که با خط درشت ِ نستعلیقِ، نوشته شده :
 من شاگرد شلخته و تنبل کلاس سو م " ب" هستم را به پشت روپوش دختر می چسباند . او را با همین نوشته افتخار آمیز، به تمامی کلاس ها خواهند برد، و در تمام آن روز با همین افتخار، در حیاط ِ مدرسه باید بچرخد !!!
...
        مجازات ِ بچه ها یی که پدر و مادرشان از آنها رضایت نداشتند ، ترسناک تر بود ؛ در زیر زمین مدرسه اتاقی بود تاریک که ، میز ونیمکت ، تخته سیاه ِ از رمق افتاده و جارو خا ک اندازو گچ ِ تخته سیاه را در آن  می گذاشتند و آن را " سیاهچال " می گفتند . اتاقی بی نور و نمور . شاگردمدرسه ی مجرم را به زندان یک شبه در آن  سیاهچال، تهدید می کردند . خانم معلم می گفت:
" اتاق پر است از سوسک ، رطیل و موش ".
...
        آموزش ، در مدارس ، همواره خشن بود و هست . در مدرسه بما آموختند که مانند دیگران باشیم . آیا این بد آموزی نیست ؟
        انواع چیز ها را از همان کودکی ، در درونم ریختند و شد آنچه نباید می شد ؛ آن گونه که تا امروز که 60 سال از آن  زمان می رود ، چیزی از من بیرون نریخته است .  اگر جوانه ای هم بود خشکید و پوسید و رفت .
جغرافی ، تاریخ ، علم الاشیا ء ، شرعیات ، حساب ، املاء  و... را در درونم ریختند و یادم دادند که " طهران  را " تهران " بنویسم و  " ا تاق " را دیگر " اطاق " ، ننویسم . و من شدم طوطی ! گرچه امروز بچه های مان می شوند " کامپیوتر " با سرعت بالا .
من ، امروز چون همکلاسی هایم ، در قشون ِ با سوادان ِ بیسواد رژه می روم ؛ که در رشته ای نسبتا آگاهی است و در بسیاری ازرشته های مرتبط با آن ، عدم آگاهی .
        آموزش ِ واقعی در مدرسه نبود و نیست . این آموزش بمن زندگی نداد . شاید امکانات رفاهی بیشتری را داد ، ولی امکانات رفاهی که به معنی زندگی بهتر نیست ؛ این دو متراد ف هم نیستند .
آموزش ، چیزی را که در درونم بود بیرون نکشید . این پرسش هنوز در من است :
آیا آموزش واقعی ، بیشتر هوشمند ساختن ِ انسان ها نیست ؟
...
        شیون ِ این مرد ِ سرگردان در خیابان ها ، که با وانت بارش ، بلند گو و فرمان در دست و چشم در حدقه گردان ، که پنجره ها و خانه ها را  می پاید و می خواند :
" یخچال ، فریزر ، ماشین لباسشویی ، کمد و بوفه و ...شما را خریدارم "
من را به امروز باز می گرداند .
       این فغان ِ در گلو خفه شده ی اون همکلاسی دبستانی ام نیست ، که سرِ صف ، به فلک بسته شد و چوب  ِ درخت آلبا لو ، کف پایش را قلقلک داد و تا مدتها نتوانست با ما فوتبال بازی کند ؟
...
" یلان، فلک را بیار!"


۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

ما شدیم آنچه باید می شدیم




شهر ، شهر ِ فرنگه
        محله ی ما " سنگلج " بود و گذر ما " درخونگاه " و کوی ما " بهنام " . سنگفرش ِ خانه ی مان " آجر ِ قزاقی " بودو نما ، آجری بود با دیوارهای گچی . و این هویت ِ خانه های محله بود . کوچه ها بهم راه داشت؛ گرچه بن بست بود کوی ما .
        حوضی بود دایره ای شکل در وسط حیاط ، با پاشوره و فواره ای در وسط ، و ماهی های ریز و درشت ِ  قرمزوسیاه در آن ؛ هر وقت " آب حوضی " ، آب را با سطل حلبی که نشان ِ " شرکت نفت ایران و انگلیس " داشت بیرون می ریخت ، آب ِ زلال حوض و ماهی های بازیگوش رقصا ن در آن ، مد تها ما بچه ها را سرگرم می کرد ؛ گرچه یکبار خواهر کوچکم که برای بازی با ماهی بزرگ طلایی به حوض پرید ، در زیر لوله ی فواره گیر کرد و اگر چالاکی اش نبود خفه می شد ؛ و ما بچه ها کاری جز تماشا نمی دانستیم !
" آب حوضی " ، شلوارش را تا وسط ران بالا می کشید و لوله اش می کرد . و این یکی از روزهای خوش ما ، در خانه بود . آنچه را که به حوض انداخته بودیم را از میان ِ آب ِ سبز و خزه ی کنده شده از کف و دیوارحوض ، می جستیم و می یافتیم .
        شیون ِ بوق ِ لاستیکی دوچرخه ی شیر فروش ، در بعد از ظهر هر روز در کوچه می پیچید ؛ و هشداری خوش به ما بچه ها بود که با باز شدن ِ در، به بیرون خانه بپریم و چند بار از سر تا ته کوچه را بدویم ؛ آخر ما را از رفتن به کوچه باز می داشتند. کوچه و خانه های همسایه برای ما شگفتی ها داشت .
        تنها یکبار من و برادر کوچکم توانستیم پای " دستگاه شهر فرنگی " چمباتمه بزنیم و " امیرارسلان نامدار " و " فرخ لقای خالدار " را ببینیم .
        " عزیزان نترسید زدشمن ،  که ..." سر آغاز ِ فراخوانی بود در کوچه ، که پهلوانی شاهنامه خوان با آوای بلندش می خواند ، و ما بچه ها از " صغرا باجی "،خدمتکار خانه اجازه می گرفتیم و به تماشا می رفتیم . شاهنامه خوان، مرد ِ بلند قد ِلاغری بود که در یک دست سپر داشت و در دست ِ دیگرش شمشیر ؛ واز این ور به اون ور می پرید و می خواند : "... عزیزان نترسید ز  دشمن، که رستم رسید با فرامرز . آی عزیزان نترسید ز  دشمن، که رستم رسید با فرانک . آه  عزیزان نترسید ...". " کلاه خود ِ " پردار شاهنامه خوان به ابهت اش می افزود ؛ و با هر یورش رستم وارش به سوی ما ، به عقب می پریدیم و قلب ِ کوچک مان تند تراز پیش می زد و می ترسیدیم . خواهر کوچکم که بیش از چهار سال نداشت ، همپای ما بود در تمام بازی ها و گشت زدن هایمان در خانه و پشت بام و دویدن در کوچه  و ...
...
        از لوطی های محله ، ما را ترسانده بودند ؛ آنها دایره وار، چمباتمه می زدند و " آشیق" ،- یکی از هفت استخوان مچ پای گوسفندی را که در فاصله ی دو قوزک قرار دارد ،- را در دست ِ راست می چرخاندندو" هو" کنان به زمین می اند ختند ؛ و در همین هنگام ،کف ِ دست ِ خود را به  پهلوی ران شان بشدت می کوفند، تا صدایی از آن برخیزد و چیزی می گفتند . من هرگز مفهوم ِ جمله شان را نفهمیدم . گرچه هنوز هم نفهم مانده ام .
...
        صدای خانم معلم کلاس چهارم را خیلی روشن بیاد دارم ؛ گویی همین دیروز بود که به خانم معلم کلاس سومی ها می گفت : " اربعین ِ شله زرد ، چرب و شیرینه شله زرد! " .
معلم کلاس سوم ، " خانم اخوان " بود و خانم ما ، " خانم زهرا نوایی " . موی بور ِ خانم اخوان را یاد دارم و خانم ما ، رو سری بر سر داشت و سبزه چهره بود و مهربان .
درس ِ جاه طلبی ، خانم نوایی به ما نیاموخت ، و بیاد ندارم که گفته با شد : تو باید از دیگران ، بالا تر باشی . دیدن و خوب دیدن را به ما می آموخت .- تماشای دزدکی آن لوطی های ترسناک نیز بر همین آموزش بود- . می گفت :" هشیار باشید . خرد از مشاهده گری می آید ، نه با طوطی وار خواندن و از بر کردن " . گرچه ما مجبور بودیم درس هایی را از بر کنیم و بخوانیم .
کلاس با این جمله ی خانم ، شروع می شد :" همه چیز زیباست . شکر گزار باشید که شما را به مدرسه فرستاده اند و گرنه می شد پادوی بقال و سبزی فروش محله بشوید و یا حمال ِ سر چهارراه " گلوبندک" دهنه ی بازار بزرگ " .
...
و بدین سان ماشدیم ، آنچه باید می شدیم .